چشمهایت

چشمهایت
هستی را ورق زدم در چشمانت روزگاری که به تو رفت را حس کردم با تو قدم زدم در کوچه باغ های شمران آلبالو چیدم از باغ زیر سایه کنار جوی نشستم و در اندیشه ای جوانی ات غوطه ور شدم خنکای نسیم وعطر هندوانه تازه برش خورده را با تو چشیدم و به سنگ فرش زیر پایت از چشمانت نگاه کردم با تو عاشق شدم و با تو به اولین روز مدرسه رفتم خستگی هایت را به من بسپار من در پینه های دست تو حیات یافته ام آن هنگام که دستانت جوانی را محک می زد و آن هنگام که شوق تولدم از نگاهت به سراسر وجودم حیات داد پدر تنهایت نمی گذارم در این زندان تنهایی این خیابان ها قدم هایت را می خواهند خزان خانه بدون حضورت ماندی است تو را من گوشه رنج هایت رها نمی کنم من در حسرت بوی نفسهایت ودر حسرت گرمای صدایت هستم چین پیشانیت را این بار به من بسپار خم ابرویت را من به جانم می خرم نويسنده:مهتاب بهريان/ عكس ها :محمد توكلي

همه عکس ها


نظر بدهید